عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم دوستم داشته باش، دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی تو نجاتمم بدهی از غم بی هم نفسی تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به نو تقدیم کنم دوستم داشته باش، دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یمن نفست آنقدر زنده بمانم که پیر تو شوم تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به نو تقدیم کنم عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
و "وقتی عشق فرمان می دهد، "محال" سر تسلیم فرود می آورد" به نیروی عشقی که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایی ها که در خلوت خویش ورزیده ام و به اعجاز ایمانم به نور، بر سر این قیامت انفجارهای بی امان فریاد زدم: آرام! با تازیانه ی یقین، بر سر و روی امواج عصیانی این دریای طوفان زده، چندان نواختم که از درد و داغ اشک آمیزی که در التماس های آمرانه ام یافتم، یقین کردم که طوفان این قیامت آتش و رنگ و نور فرو خواهد نشست و این انفجارهای دیوانه فرو خواهد خفت و چنین شد. شبم روز شد و "نار"م، "نیروانا". حریق نمرودی بر من گلستان ابراهیمی گشت. هر گلوله ی آتشی، گل سرخی!
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته شعر می گویم به یادت، در قفس غمگین و خسته من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو، غرق گشتم، بی تو در شبهای مستی ساحلم شو، غرق گشتم، بی تو در شبهای مستی
خیال کردم بری، میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه ی چشات بیدارم تو خدای عاشقای، تو تموم کس و کارم تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم و دیدی تو نذاشتی برم از دست، اگه چیزی هم هنوز هست....
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی، یه روز خوش ندیدم به جز دستای گرمت، من خواب خوش ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزامون نمی ره از یادم
نازنینم برس به فریادم نازنینم برس به فریادم نازنینم برس به فریادم نازنینم برس به فریادم...
............
اما بازنگشتم، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است. دینی که پیروانش بسیار کم اند. مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.
**دکتر شریعتی**
پ.ن: شعر اول رو خیلی دوست دارم نمی دونم کدوماتون شنیدید. باهاشم کلی خاطره دارم اصلا مخاطب خاصی هم نداره برای دل خودم نوشتم.
پ.ن۲: اون عکسم که کلی خاطرس.یادتونه روز آخر نمایشگاه کتاب؟ یادش بخیر.
پ.ن۳: دکتر شریعتی هم که .... چی بگم... ارادت داریم خدمتشون...
کاش باور می کردیم نگاه پر از اضطراب دیگران را. کاش می دیدیم پشیمانی نگاه پر از حسرت را. کاش...
آخ خدایا خودت کمک کن تا بتونم بنویسم. دلم خیلی وقته که گرفته، حال و هوام گفتنی نیست. تا حالا خودمو این جوری ندیده بودم. چه
طوری تفسیر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم... یادم نمی یاد آیا وقتی پدرم رفت این
جوری بودم یا نه! فکر نکنم. خدا همیشه وقتی یه چیزی رو می گیره جاش رو پر
می کنه. شاید اگه اون موقع حالم این قدر بد نبود به خاطر صبری بود که خدا
بهم داده بود. اما برای این درد صبر ندارم. شایدم صبرم تموم شده. 3 ماهه
که صبر کردم. دو روز پیش خواستم هر چی که تا حالا تو دلم مونده رو بهش
بگم. اما فرصت حرف زدن بهم نداد. فقط گفت تهمت زدی اونم بودن دلیل و
سند... خدا شاهده که اگه من تهمتی زده باشم... فقط حرفاشون رو شنیدم.
خواستم باور نکنم. اما رفتارای خودش باعث شد قسمتیش رو باور کنم. اگه به
همون یه نفر (آ) هم گفتم می خواستم به عاقبت من گرفتار نشه. با زبون روزه
دروغ نمی گم. بهش خودش گفتم، اما فکر کنم باور نکرد. گفتم یه راه جبران
برام بزار. گفت خستم کردین. گفتم منم به خدا بریدم. دیگه تحمل عذاب ندارم.
من به دلیل این که تویه سردرگمی بودم ازش کمک خواستم اما بازم سکوت کرد.
دردم زیاد بود دلم می خواست با یکی قسمتش کنم. خودش نخواست که بشنوه...
دردم از یار بود درمان نیز هم... کسی که می خواستم درمانم نشد...وقتی دردت
زیاد باشه دلت می خواد که یه سنگ صبور داشته باشی؛ غیر از اینه؟ منم
دردامو به دختر خالم گفتم... رفت و گذاشت کف دست کسی که اون
ازش متنفر بود... اون ازش متنفر بود نه من... اون شب من
بیمارستان، همراه مریض بودم... تا صبح دختر خالم هر چی می دونست بهش
گفت... منم از همه جا بی خبر... چه می دونستم با گوشی من داره چی کار می
کنه...تو بیمارستان دلم گرفته بود، قرآن هم دم دستم بود. دعا کردم... باز
کردم... یه آیه ای اومد که تمام وجودم رو داغون کرد، بیشتر اون آیه باعث
شد همه چیز رو باور کنم.آخه خدا جون چرا ؟ چرا برای من باید اون جوری
بیاد؟... 7 صبح رفتم خونه ی خالم... گفت چه کاری کرده... اعصابم
بیشتر بهم ریخت... از داغون بودن زیاد اون آیه رو براش فرستادم... کاش می
مردم و اون رو براش نمی فرستادم... بازم دهن لقی کردم و به اون خل و چل
یاسمن گفتم... بازم اون گذاشت کف دست اونی که نباید می فهمید... اونم
نامردی نکرد و بهش گفت... آخه نباید می فهمید... من دیگه کم آورده بودم،
دیوانه شدم... اما این وسط هیچ کدوم جز من نابود نشدن... دیگه قاطی کرده
بودم... تو دعوا هم که نقل و نبات خیرات نمی کنن... هر چی می تونستم بهش
گفتم... با دختر خالمم دعوام شد... اما می دونم اون از روی دوست داشتن این
کارو کرد... آخه جز یاسمن(دختر خالم) کس دیگه ای نابود شدنم رو ندید...
شاید می خواست این جوری تلافی کنه، اما نفهمید داره منو بیشتر از اونی که
هست، نابود می کنه. قبل از این ماجراها حالم همین جوری بد بود. اما دلیلش
یه چیز دیگه بود. دلیلش سردرگمی و بی خبری بود. اما الان حالم خیلی بدتره
و دلیلش پشیمونیه. شماها بگید من چی کار کنم تا باور کنه. به خدا تقاسش رو
پس دادم. اینقدر حرص و جوش خوردم که تمام مریضی های وجودم عود کرد. معده
درد، افسردگی، عفونت کلیه ام. قبل عید خوب شده بود اما دوباره شروع شد.
دوباره آزمایش دادنام دوباره صبح و شب آمپول زدنام، از درد تا صبح
نخوابیدنام. بدتر از همه این که تویه عروسی بزنی زیر گریه. عروسی
خواهرم،عروسی پسر عمم. بیچاره مامانم،تنها کسم، نمی دونست چم شده؟ می
خواستم تو این چند روزه همه ی حرفام رو بزنم و راحت شم. این حرف ها رو نمی
شه تحمل کرد. بیشتر از این نمی تونم تویه دلم نگه دارم. ورم می کنه و رنجم
می ده. اما فرصت حرف زدن بهم نداد. گوشی رو برداشت. سلام کردم. گفت شما.
گفتم بیداریانم. گفت سلام سمانه چطوری؟ چه خبر؟ تا اومدم حرف بزنم... بوق
بوق بوق... تنها صدائی بود که شنیدم... زنگ زدم هیچ کس برنداشت. اس ام اس
زدم... گفت نیم ساعت دیگه زنگ بزن... زنگ زدم... گفت فعلا کار دارم و قطع
کرد. دیگه جواب نداد. نه گفت نمی خوام صداتو بشنوم. نه گفت کی زنگ بزنم...
همش سکوت.. سکوت... سکوت...آخه تو که نمی خواستی باهام حرف بزنی چرا اون
جوری و با اون لحن صحبت کردی؟ بعدش چرا قطع کردی؟ آخه تو که نمی خواستی
حرف بزنم چرا گفتی نیم ساعت دیگه زنگ بزن؟! چرا در جوابم نگفتی نمی خوام
صداتو بشنوم؟ چرا سکوت؟ نمی گم گناه کار نیستم. چرا هستم برای همینم هست
که دارم عذاب می کشم. ولی گناهم تهمت نبود، غیبت بود و نه دروغ... اگه
غیبت کردم نمی خواستم اون یه نفرم (آ)مثل من بشه... اما من هنوز حرفی نزده
بودم، انگار همه چیز رو حدس زده بود. من هر چی که بود گفتم اونم تائید کرد
و گفت با منم همین طوری بود.(منظورم آ) یه شب از خدا پرسیدم خدایا آیا اشتباه کردم
که اون آیه رو بهش گفتم. یه جواب خوب برام اومد. خود آیه رو نمی گم اما
گفت گناه کار نیستی. دوباره پرسیدم اگه به اون یه نفر(آ) گفتم تا مثل من نشه،
گناه کردم. اومد اگه این جوری آروم شدی گناهی نداری. خود آیه ها دقیق
یادمه اما دیگه نمی گم. دردم اینه که خدایا تو که منو می شناختی و می
دونستی جنبه ندارم چرا اون آیه رو برام فرستادی تا براش بفرستم. اصلا به
من چه مربوط بود. می خوام جبران کنم. می خوام از دلش در بیارم. خدایا خودت
به دادم برس. دارم از غصه می میرم. من چی کار
کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه هیچ راهی به ذهنم
نمی رسه، تمام غرورم رو گذاشتم کنار. اما اون حالم رو نمی فهمه. همون طور
که تا الان نفهمیده. اگه اومدی و اینارو خوندی بدون پشیمونم و می خوام
جبران کنم. یادته بهت گفتم اگه اینی نباشی که هستی نابود می شم. اومدن با
حرفاشون نابودم کنن توام که تیشه دستت بود زدین خرابم کردید. اما من
دوباره دارم می سازم. دارم همون سمانه ای که باورت کرده بود رو می سازم.
اگه غیر از این بود این حرفارو نمی زدم. به این ماه عزیز اگه بدونم راه
جبرانی هست کوتاهی نمی کنم. پس فقط یه بار یه باره دیگه بهم فرصت بده. نمی
خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم،
افتاده باشم و جان داده باشم همین.
باز من مانده ام وتنهایی، دست بر زانوی غم، سر به دو دست، سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم و نگاهم حیران، خیره در پرده ی جادویی...
این وسط من هیچ کس رو مقصر نمی دونم. واقعا دارم می گم. نمی دونم، شاید نباید این جوری می نوشتم. اما نمی تونستمم که نگم. هر کی هست و هر چی هست برای خودشه. اگه عذر خواهی کردم. دیدم باید این کارو بکنم تا راحت بشم. خجالتم نمی کشم از این که عذر خواهی کنم. از هیچ کس هم بدم نمی یاد و از هیچ کس هم نفرت ندارم. حرفای هیچ کدومم که در مورد اون یکی می گفت باور نکردم. بهترین راه همین بود که هر کسی رو خودم بشناسم. خودم شناختمش. اما شاید نه خیلی. اون قدرها هم بد ندیدمش. خودم با چشمای خودم دیدم. اما همه ی اینا از هم جدا از حرفایی که زدم. نباید می زدم. بازم می گم زدم تا (آ) مثل من نشه. اما قبل از حرف زدن من (آ) خودش شناخته بود. اگه اومدی این متن رو خوندی، می گم که ازم بگذر. منم ازت می گذرم.... علتش رو خودت می دونی. اینجا جای گفتنش نیست. می گن قضیه ی یاسمن دروغ بوده و خودت بودی که حرف زدی. آره اصلا من بودم. این اصلا مهم نیست که کی بود. من گفتم یا یاسمن. مهم این بود که زده شد. حالا به هرکی. هیچ فرقی نمی کنه. چه به کسی که اون ازش متنفر بود چه به هر آدم دیگه ای. من قصدم از گفتن این حرفا متهم کردن نبود. منظورم غیر از اونی بود که (ب) برداشت کرد و گفت دلم رو شکوندی. منظورم فقط .... امیدوارم فقط خودش درست برداشت کنه. چه پست هچل هفتی شد. آهان راستی من اصلا آدم درستی هم نیستم. روزه می گیرم اما نه اون طوری که باید. روزه گرفتنم به دل خودم نمی شینه چه برسه به خدا... یه مدت خیلی کوتاهی هم هست که قرآن می خونم و نمازمم که قربونش برم. پس منو با اون آدمای روزه بگیر و نماز خون قاطی نکن. هر وقتم که دلم بگیره می رم قرآن می خونم. این جواب کسی که گفت آیا همه ی کسانی که روزه می گیرن این جورین گفتم. حداقل این که اصلا نمی خواستم با این پست دل کسی رو بشکونم. حالا هر کی دوست نداره می تونه باور نکنه. این پست رو برای اونی نوشتم که نذاشت حرف بزنم. مخاطبش فقط اون بود. جای دیگه ای رو برای نوشتن پیدا نکردم. هر کی که ناراحت شده منو ببخشه. واقعا منظوری نداشتم.
اللّهُمَ إنی أسئَلُکَ مِن بَهائِکَ باَبهاهُ و کُلُ ...
سلام نام زیبای خداست، سلام بر شما
ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد
افطار به مى كرد برم پير خرابات
گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد
با باده، وضو گير كه در مذهب رندان
در حضرت حق اين عملت بارور
افتاد
آغاز این ماه پر برکت رو
بهتون خالصانه تبریک می گم. ماه ی که خودم برای فرا رسیدنش روز شماری می
کردم. امسال ماه رمضون برام حال و هوای ماه رمضونای سالای پیش رو نداره.
آخه اون سال ها، سفره ی افطار بهانه ای بود تا هممون دور هم جمع بشیم. اما
امسال فقط منو مامان کنار سفره نشستیم. خواهرام که ازدواج کردن و رفتن. در
عرض فاصله ی این دو ماه رمضون دوتاشون رفتن. محمدم که سر کارو دیر می یاد.
پدرمم که روزشو با از ما بهترونا باز می کنه. راستی کسی می دونی تو اون
دنیا هم آدما روزه می گیرن یا نه؟ اگه بگیرن که چه افطاری می کنن! خوش به
حالشون.خوش به حال پدرم. امیدوارم این ماه رمضون یه کمی به اون انسان های
که خدا دوسشون داره نزدیک تر بشیم و نشه مثل ماه رمضونای قبلی که اگه خیلی
سعی کرده باشیم فقط تونستیم همون یک ماه رو خوب بمونیم. یه خواهش دارم
ازتون من رو دم دعاهای سحر و افطار فراموش نکنید. منم قول می دم که
فراموشتون نکنم. آگه خدا کمکم کنه می خوام تو این 30 روز قرآن رو تموم
کنم. راستی یه بد شانسی آوردم. هوافضا قبول نشدم... با آخرین نفر قبول شده
فقط 30 تا اختلاف داشتم. رتبه ی آخرین نفر که قبول شده بود 230، من 260.
کامپیوتر نرم افزار تهران قبول شدم. چون دانشگاه آزاده فکر نکنم برم. اما
اگه هوا فضا رو قبول می شدم می رفتم. حالا باید تا جمعه که جوابای دانشگاه سراسری می یاد صبر کرد. به امید موفقیت همه ی شما عزیزان.
همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند، جاویدان جاویدان، تا ابد!
خداحافظ نمی دونم تا کی
برنامه ی ویژه ی سحر : صدا کن مرا، صدای تو خوب است. با گویندگی: سعید پور محمودی. 4 تا 5:30
شرمنده که دیر اومدم. یک هفته س که می خوام آپ کنم اما نمی دونستم چی بنویسم تا این که کتاب دکتر شریعتی رو بر داشتم و یادم اومد همیشه وقتی تنها می شدم سراغش می رفتم. دیگه چیزی نمی گم این شعرا حال و هوای دلمه...................................................................
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است، خوب.
خوب، خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،
خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،
khob khob khob
چه شب خوبی است امشب!
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار مانده ام،
نمی دانم چه کاری دارم...
عشق تنها کار بی چرای عالم است،
چه آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به "بودن" نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود.
با این شعر خیلی که منو می شناسن به دیوونه بودنم یا بهتر بگم عاشق بودم ایمان می یارن.
"معشوق" ... برای کسانی که منو مشناسن خنده داره. می گن سمانه خل شده. تو این مدت خیلی ها بهم گفتن. همین دیروز وقتی داشتم داستانمو برای دختر عموم تعریف می کردم گفت:"فکر می کردیم یه عاقل تو فامیل داریم... اونم از دست دادیم..." چه می شه کرد... تو این مورد می تونید بهم بگید دیوونه. خوب هستم دیگه... داستانم همینه دیگه... زندگیمو می کنم اونم از نوع عالیش، همراه با موفقیت. من از اون آدما نیستم که وقتی شکست خوردم، همه چیز رو ول کنم. خوبیم اینه که هر چیزی رو به موقعش، سر وقت خودش انجام می دم. این خصوصیتم شاید به خاطر اینه که از بچه گیم رو پای خودم بزرگ شدم و به هیچ کس جز خدام تکیه نکردم. یه بار خواستم به یه موجود از نوع بشر تکیه بدم... اما خدا خوب گذاشت تو کاسم.. امتحان خوبی بود. الان جز خودش عاشق هیچ کس نیستم. چون عشق رو فقط خدا می فهمه. فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،فقط،...................
تولد تولد تولدم مبارک.... تولدت مبارک محمد جان....
سلام به تموم دوستان عزیزتر از جانم
ممنونم به خاطر لطف های زیادتون.
حالا چه جوری جبران کنم؟!!!!!!!!!!
راستی می دونید ۲۰ چه خبره؟؟؟؟؟؟
خوب نمی دونید دیگه.
تولد من و داداش دوقولومه.
می خوام یه جشن کوچیک بگیرم.
اما دلم می خواد شماها بزرگش کنید.
به عبارتی خوش دارم بترکونید.
حاضرید؟
ببینم چی کار میکنیدا!!!!!!!!!
۳
۲
۱
بووووووووووووووووووووووووممممممممممممم
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا
نگاه کن!
آرام آرام می آید
دختری از جنس نور
پسری از جنس باران
تولد عشق
آری یادت هست؟
آن روز که چشم
به ای دنیا باز کردیم
چشمان تیره تو
چشمان روشن من
به دنبال نگاه زیبای عشق بود
و قلب های پاک ما با هم بود
و صدایی که در گوش آسمان می پیچید
دخترکی پاک همچون فرشته ها
پسرکی از زاده ی خورشید
به زمین هدیه شد.
و من آرام گریستم
و تو آرام لبخند زدی
انگار می دانستیم
با متولد شدن ما
دو طفل از طفلان مسلم
به سوی پرودگار شتافتند.
من گریستم برای آدمیان
تو خندیدی برای بازگشتشان
شب تولد تو بود و من
ترانه های تپش های قلب عاشق خویش را
تقدیم می کنیم به تمام عزیزانمان
من و محمد شب عاشورا به دنیا اومدیم. فقط بگم اگه امام حسین کمک نمی کرد من الان اینجا نبودم. آخه ۷ ماهمون بود و مامانم ناراحتی قلبی داشت. هیچ بیمارستانی قبولمون نمی کرد. تا بیمارستان مهراد با بدبختی پذیرفت. زنگ زدن دکتر و از فرودگاه کشوندنش بیمارستان. بیچاره به خاطره ما از سفر خارجش زد. خلاصه که این جوری. من توپول موپول بودم.محمد لاغر لاغر بیچاره ۱ ماه تویه دستگاه بود. خلاصه الان ۲۰ سال از اون موقعه می گذره و ما می خوایم برای خودمون کسی بشیم الانم که می خوایم شمع ۱۹ سالگیمون رو فوت کنیم.
باد روم و از باد نوازشگر بخواهم که بتازد ودر برابر
چشمان طمع دوخته و چپاولگر دشمن عاصی بنشاند.
وقتی تو نیستی، گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره، شب اضطراب
وقتی تو نیستی،دنیا شب می شه
شب از دل من، شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترس
لحظه لحظه نیست، نبض تشویشه
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
هیچکی عاشقت این جور که منم نبود و نشد لاف نمی زنم
من از تویی که بد کردی با من گله میکنم، دل نمی کنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
.
.
.
.
"دوستت دارم" این پر رمز ترین کلام است که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود و وقتی بیان می شود تمام لطافتش را اهدا می کند در سکوت بال می گشاید و پرواز می کند این کلام زنده می ماند و تمام طول زندگی را در بر می گیرد.
+ ا گل بهارستان : عاشقه تنها در ساعت 10 قبل از ظهر
پنجشنبه 10 مرداد1387
تنهایی...
سلام به گرمی و مهربانی وجود پاکتون
یکی از دوستان بهم گفته وبلاگت خیلی آروم و یواشه، يكي ديگه گفته آدم مي ياد اين جا ياد شمال و دريا ميوفته. يكي از دوستان خوبمم مي گه ظهرهاي تابستون مي يام اين جا تااحساس خنكي كنم.
همشون راست مي گم تا حالا با اين ديد به وبلاگ نگاه نكرده بودم. خودمم وقتي وب رو نگاه مي كنم آروم مي شم. نظر شماها چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته اگه خيلي وقت پيش سر مي زديد از زرق و برق اينجا به هيجان مي يومديد نه اين كه آروم بشيد. شايد اين تفاوت ناگهاني از اون جا سر چشمه مي گيره كه من آدم آرومي شدم... تو اين ۱ ماهه خيليا گفتم سمانه چرا اين قدر آروم شدي. دليلشم ديگه بماند يا بزاريد رو حساب اين كه انتظار خيلي چيزارو نداشتم كه همه يهو سرم اومد.
در جواب دوست يا شايدم معلم خوبم كه با اسم "يه بنده خدا" اومده كامنت گذاشته و گفته كه عمرا منو بشناسي بگم كه شناختمش و اين كه دلم براي اون وقتا خيلي تنگ شده. تحقيق و پروژه و حرص و جوشه اين چرا اين رتبه رو گرفتم و جايزمون چي شد؟ يادش بخير. چقدر سر اون نرم افزار حرص و جوش خورديم. يه روزه بهمون گفتن نفر اول شديم و فردا بايد بياين دانشگاه علم و صنعت كارتونو ارائه بدين... فكر كنيد رفتيم دانشگاه علم و صنعت با اون همه دبدبه و كبكبه... سی دی رو گذاشتیم تویه کامپیوتر، كامپيوتره نه موس داشت نه بلند گو و نه يه ويندوز درست حسابي... خلاصه با بد بختي كارو ارائه داديم... بعد از اونم يه كاغذ خشك و خالي زپرتي بهمون دادن مي گن بريد پي كارتون... اونم شد لوحمون... نه يه جايزه... حالا جايزه نخواستيم... يه تقدير نامه ي درست و حسابيي نبايد مي دادن؟!!!!!!!! نا سلامتي بين اون همه مخترع و معلمو اون همه آدم نفر اول شده بوديم... اونم يه شبه... بدون هيچ پارتي و ... واي چقدر حرف زدم... بعد ۲ سال تو دلم مونده بود تا يه جايي بگم... آخه سره همين برنامه بود كه معدلم از ۱۹ رسيد به ۱۵ اونم امتحاناي نهايي سال آخر كه تويه اين كنكوره لعنتي هم تاثير داشت... بگذزيم... گذشته ها گذشته... ما كه براي جايزه يا لوح كار نكرديم... براي دل خودمون بود........................................................
این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه ی تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در قیل و قال این غم بی پایان این آخرین ترانه ی لالایست در پای گهواره ی خواب تو باشد که بانگ وحشی اين فرياد بپيچد در آسمان شباب تو بگذار تا سايه ي من برگردان از سايه ي تو دور جدا باشد روزي به هم مي رسيم كه گر باشد كه بين ما نه غير خدا باشد.
××فروغ××
-------------------------------------------------
روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم. تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین.
-------------------------------------------------
من با عشق آشنا شدم و چه کسی آن چنین آشنا شده است؟ نه گرم آتش، روشن از آتش بلکه عاشق خاطره ی گرما، شیفته ی یاد روشنایی! هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود، هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!