کاش باور می کردیم نگاه پر از اضطراب دیگران را.
کاش می دیدیم پشیمانی نگاه پر از حسرت را.
کاش...
آخ خدایا خودت کمک کن تا بتونم بنویسم. دلم خیلی وقته که گرفته، حال و هوام گفتنی نیست. تا حالا خودمو این جوری ندیده بودم.
چه
طوری تفسیر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم... یادم نمی یاد آیا وقتی پدرم رفت این
جوری بودم یا نه! فکر نکنم. خدا همیشه وقتی یه چیزی رو می گیره جاش رو پر
می کنه. شاید اگه اون موقع حالم این قدر بد نبود به خاطر صبری بود که خدا
بهم داده بود. اما برای این درد صبر ندارم. شایدم صبرم تموم شده. 3 ماهه
که صبر کردم. دو روز پیش خواستم هر چی که تا حالا تو دلم مونده رو بهش
بگم. اما فرصت حرف زدن بهم نداد. فقط گفت تهمت زدی اونم بودن دلیل و
سند... خدا شاهده که اگه من تهمتی زده باشم... فقط حرفاشون رو شنیدم.
خواستم باور نکنم. اما رفتارای خودش باعث شد قسمتیش رو باور کنم. اگه به
همون یه نفر (آ) هم گفتم می خواستم به عاقبت من گرفتار نشه. با زبون روزه
دروغ نمی گم. بهش خودش گفتم، اما فکر کنم باور نکرد. گفتم یه راه جبران
برام بزار. گفت خستم کردین. گفتم منم به خدا بریدم. دیگه تحمل عذاب ندارم.
من به دلیل این که تویه سردرگمی بودم ازش کمک خواستم اما بازم سکوت کرد.
دردم زیاد بود دلم می خواست با یکی قسمتش کنم. خودش نخواست که بشنوه...
دردم از یار بود درمان نیز هم... کسی که می خواستم درمانم نشد...وقتی دردت
زیاد باشه دلت می خواد که یه سنگ صبور داشته باشی؛ غیر از اینه؟ منم
دردامو به دختر خالم گفتم... رفت و گذاشت کف دست کسی که اون
ازش متنفر بود... اون ازش متنفر بود نه من... اون شب من
بیمارستان، همراه مریض بودم... تا صبح دختر خالم هر چی می دونست بهش
گفت... منم از همه جا بی خبر... چه می دونستم با گوشی من داره چی کار می
کنه...تو بیمارستان دلم گرفته بود، قرآن هم دم دستم بود. دعا کردم... باز
کردم... یه آیه ای اومد که تمام وجودم رو داغون کرد، بیشتر اون آیه باعث
شد همه چیز رو باور کنم.آخه خدا جون چرا ؟ چرا برای من باید اون جوری
بیاد؟... 7 صبح رفتم خونه ی خالم... گفت چه کاری کرده... اعصابم
بیشتر بهم ریخت... از داغون بودن زیاد اون آیه رو براش فرستادم... کاش می
مردم و اون رو براش نمی فرستادم... بازم دهن لقی کردم و به اون خل و چل
یاسمن گفتم... بازم اون گذاشت کف دست اونی که نباید می فهمید... اونم
نامردی نکرد و بهش گفت... آخه نباید می فهمید... من دیگه کم آورده بودم،
دیوانه شدم... اما این وسط هیچ کدوم جز من نابود نشدن... دیگه قاطی کرده
بودم... تو دعوا هم که نقل و نبات خیرات نمی کنن... هر چی می تونستم بهش
گفتم... با دختر خالمم دعوام شد... اما می دونم اون از روی دوست داشتن این
کارو کرد... آخه جز یاسمن(دختر خالم) کس دیگه ای نابود شدنم رو ندید...
شاید می خواست این جوری تلافی کنه، اما نفهمید داره منو بیشتر از اونی که
هست، نابود می کنه. قبل از این ماجراها حالم همین جوری بد بود. اما دلیلش
یه چیز دیگه بود. دلیلش سردرگمی و بی خبری بود. اما الان حالم خیلی بدتره
و دلیلش پشیمونیه. شماها بگید من چی کار کنم تا باور کنه. به خدا تقاسش رو
پس دادم. اینقدر حرص و جوش خوردم که تمام مریضی های وجودم عود کرد. معده
درد، افسردگی، عفونت کلیه ام. قبل عید خوب شده بود اما دوباره شروع شد.
دوباره آزمایش دادنام دوباره صبح و شب آمپول زدنام، از درد تا صبح
نخوابیدنام. بدتر از همه این که تویه عروسی بزنی زیر گریه. عروسی
خواهرم،عروسی پسر عمم. بیچاره مامانم،تنها کسم، نمی دونست چم شده؟
می
خواستم تو این چند روزه همه ی حرفام رو بزنم و راحت شم. این حرف ها رو نمی
شه تحمل کرد. بیشتر از این نمی تونم تویه دلم نگه دارم. ورم می کنه و رنجم
می ده. اما فرصت حرف زدن بهم نداد. گوشی رو برداشت. سلام کردم. گفت شما.
گفتم بیداریانم. گفت سلام سمانه چطوری؟ چه خبر؟ تا اومدم حرف بزنم... بوق
بوق بوق... تنها صدائی بود که شنیدم... زنگ زدم هیچ کس برنداشت. اس ام اس
زدم... گفت نیم ساعت دیگه زنگ بزن... زنگ زدم... گفت فعلا کار دارم و قطع
کرد. دیگه جواب نداد. نه گفت نمی خوام صداتو بشنوم. نه گفت کی زنگ بزنم...
همش سکوت.. سکوت... سکوت...آخه تو که نمی خواستی باهام حرف بزنی چرا اون
جوری و با اون لحن صحبت کردی؟ بعدش چرا قطع کردی؟ آخه تو که نمی خواستی
حرف بزنم چرا گفتی نیم ساعت دیگه زنگ بزن؟! چرا در جوابم نگفتی نمی خوام
صداتو بشنوم؟ چرا سکوت؟ نمی گم گناه کار نیستم. چرا هستم برای همینم هست
که دارم عذاب می کشم. ولی گناهم تهمت نبود، غیبت بود و نه دروغ... اگه
غیبت کردم نمی خواستم اون یه نفرم (آ)مثل من بشه... اما من هنوز حرفی نزده
بودم، انگار همه چیز رو حدس زده بود. من هر چی که بود گفتم اونم تائید کرد
و گفت با منم همین طوری بود.(منظورم آ) یه شب از خدا پرسیدم خدایا آیا اشتباه کردم
که اون آیه رو بهش گفتم. یه جواب خوب برام اومد. خود آیه رو نمی گم اما
گفت گناه کار نیستی. دوباره پرسیدم اگه به اون یه نفر(آ) گفتم تا مثل من نشه،
گناه کردم. اومد اگه این جوری آروم شدی گناهی نداری. خود آیه ها دقیق
یادمه اما دیگه نمی گم. دردم اینه که خدایا تو که منو می شناختی و می
دونستی جنبه ندارم چرا اون آیه رو برام فرستادی تا براش بفرستم. اصلا به
من چه مربوط بود. می خوام جبران کنم. می خوام از دلش در بیارم. خدایا خودت
به دادم برس. دارم از غصه می میرم. من چی کار
کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه هیچ راهی به ذهنم
نمی رسه، تمام غرورم رو گذاشتم کنار. اما اون حالم رو نمی فهمه. همون طور
که تا الان نفهمیده. اگه اومدی و اینارو خوندی بدون پشیمونم و می خوام
جبران کنم. یادته بهت گفتم اگه اینی نباشی که هستی نابود می شم. اومدن با
حرفاشون نابودم کنن توام که تیشه دستت بود زدین خرابم کردید. اما من
دوباره دارم می سازم. دارم همون سمانه ای که باورت کرده بود رو می سازم.
اگه غیر از این بود این حرفارو نمی زدم. به این ماه عزیز اگه بدونم راه
جبرانی هست کوتاهی نمی کنم. پس فقط یه بار یه باره دیگه بهم فرصت بده. نمی
خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم،
افتاده باشم و جان داده باشم همین.
باز من مانده ام وتنهایی،
دست بر زانوی غم،
سر به دو دست،
سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم
و نگاهم حیران،
خیره در پرده ی جادویی...
این وسط من هیچ کس رو مقصر نمی دونم. واقعا دارم می گم.
نمی دونم، شاید نباید این جوری می نوشتم.
اما نمی تونستمم که نگم.
هر کی هست و هر چی هست برای خودشه.
اگه عذر خواهی کردم. دیدم باید این کارو بکنم تا راحت بشم.
خجالتم نمی کشم از این که عذر خواهی کنم.
از هیچ کس هم بدم نمی یاد و از هیچ کس هم نفرت ندارم.
حرفای هیچ کدومم که در مورد اون یکی می گفت باور نکردم.
بهترین راه همین بود که هر کسی رو خودم بشناسم.
خودم شناختمش. اما شاید نه خیلی.
اون قدرها هم بد ندیدمش.
خودم با چشمای خودم دیدم.
اما همه ی اینا از هم جدا از حرفایی که زدم.
نباید می زدم.
بازم می گم زدم تا (آ) مثل من نشه.
اما قبل از حرف زدن من (آ) خودش شناخته بود.
اگه اومدی این متن رو خوندی، می گم که ازم بگذر.
منم ازت می گذرم.... علتش رو خودت می دونی.
اینجا جای گفتنش نیست.
می گن قضیه ی یاسمن دروغ بوده و خودت بودی که حرف زدی.
آره اصلا من بودم.
این اصلا مهم نیست که کی بود. من گفتم یا یاسمن.
مهم این بود که زده شد. حالا به هرکی. هیچ فرقی نمی کنه.
چه به کسی که اون ازش متنفر بود چه به هر آدم دیگه ای.
من قصدم از گفتن این حرفا متهم کردن نبود.
منظورم غیر از اونی بود که (ب) برداشت کرد و گفت دلم رو شکوندی.
منظورم فقط ....
امیدوارم فقط خودش درست برداشت کنه.
چه پست هچل هفتی شد.
آهان راستی من اصلا آدم درستی هم نیستم.
روزه می گیرم اما نه اون طوری که باید.
روزه گرفتنم به دل خودم نمی شینه چه برسه به خدا...
یه مدت خیلی کوتاهی هم هست که قرآن می خونم و نمازمم که قربونش برم.
پس منو با اون آدمای روزه بگیر و نماز خون قاطی نکن.
هر وقتم که دلم بگیره می رم قرآن می خونم.
این جواب کسی که گفت آیا همه ی کسانی که روزه می گیرن این جورین گفتم.
حداقل این که اصلا نمی خواستم با این پست دل کسی رو بشکونم.
حالا هر کی دوست نداره می تونه باور نکنه.
این پست رو برای اونی نوشتم که نذاشت حرف بزنم.
مخاطبش فقط اون بود.
جای دیگه ای رو برای نوشتن پیدا نکردم.
هر کی که ناراحت شده منو ببخشه.
واقعا منظوری نداشتم.